تبليغاتX
آواز خاک

آواز خاک

raftan hamishe dori nist gahi residanast

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 12:14 توسط تینو| |

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود باش

هر کسی آن برود عاقبت کار که کشت

حافظ

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 10:38 توسط تینو| |

Az admahay ke mian inja man ro nasihat mikonad ama khodashon ro age toye aeine bebinand por az hamin ashtbahat hastand bizaram , shayad bekhatre minie ke injor admha toye khonashon aeine nagahdari namikonad

نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 13:58 توسط تینو| |

Posht in saghf siah shab hich neghi be antazar to nist , in setareha ra ke mibini tavahom ye zehne ashofte hast ke khodaey mikonad

tino amroz  

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 23:3 توسط تینو| |

10 ROOZ dige noghte aghaz zandagi man hast fakr mikonam khoda khaili on bandehash ro dost dare ke rooz aghaz zendagi bandeash ro ba payan hamsan mikone , in shabha khab marg mibinam toye in moghha adma bayad zehna ashofte dashte bashan ke shabha khabhaye parishon babinan , ama man in rozha aromtarin roozhay bad sal 84 ro migzaronam , khab didam rooz tavalodam ba margam hamsan hastam , 
نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 0:30 توسط تینو| |

    dahe 60 che ghadr admha be ham nazdik bodan  ke sedaye tapash ghalbhay hamdige ro mishnidan ama hala ghalbha hamon ghalb hastan va faselaha hamon fasale ama bi seda!!! heart

نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390ساعت 0:58 توسط تینو| |

hich vaght az khoda nakhah ke tamame donya ra be to bedahad , faghat bekhah kasi ra be to bedahad ke to ra be tamame donya nadahad.


نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 23:26 توسط تینو|

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند،

هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم.

زیرا چو زاهدان سیه كار خرقه پوش،

پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم


پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود،

بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا.

نام خدا نبردن از آن به كه زیر لب،

بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا.

ما را چه غم كه شیخ شبی در میان جمع،

بر رویمان ببست به شادی در بهشت.

او می گشاید … او كه به لطف و صفای خویش،

گوئی كه خاك طینت ما را ز غم سرشت.

توفان طعنه، خنده ی ما را ز لب نشست،

كوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم.

چون سینه جای گوهر یكتای راستیست،

زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم.

مائیم … ما كه طعنه زاهد شنیده ایم،

مائیم … ما كه جامه تقوی دریده ایم؛

زیرا درون جامه بجز پیكر فریب،

زین هادیان راه حقیقت، ندیده ایم!

آن آتشی كه در دل ما شعله می كشید،

گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود؛

دیگر بما كه سوخته ایم از شرار عشق،

نام گناهكاره رسوا! نداده بود.

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان،

در گوش هم حكایت عشق مدام! ما.

“هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است در جریده عالم دوام ما”
فروغ فرخزاد
نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 23:4 توسط تینو| |

درود

سال ۲۵۷۰ رو به تمام هم میهن  های آریایی ها تبریک میگم

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 14:50 توسط تینو| |

khali khoshahal va shadmanam ke dari miri jaei ke me'yar sanjash admha danash anha hast dari jaei miri ke ghadre bozogiat ro midonand ama ghose raftan va dorian ro natonastam vosati barash pida konam ... rafatan to 2 dard moshtak dare ke ba ham tezad darnd... Mehrdad      

نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 11:5 توسط تینو| |

 

بر کدام جنازه زار می‌زند این ساز؟
بر کدام مُرده‌ی پنهان می‌گرید
این سازِ بی‌زمان؟

در کدام غار
بر کدام تاریخ می‌موید این سیم و زِه، این پنجه‌ی نادان؟ 

 

                                        بگذار برخیزد مردمِ بی‌لبخند
                                        بگذار برخیزد!

 

زاری در باغچه بس تلخ است
زاری بر چشمه‌ی صافی
زاری بر لقاحِ شکوفه بس تلخ است
زاری بر شراعِ بلندِ نسیم
زاری بر سپیدارِ سبزبالا بس تلخ است.
بر برکه‌ی لاجوردینِ ماهی و باد چه می‌کند این مدیحه‌گوی تباهی؟
مطربِ گورخانه به شهر اندر چه می‌کند
زیرِ دریچه‌های بی‌گناهی؟

 

                                        بگذار برخیزد مردمِ بی‌لبخند
                                        بگذار برخیزد!

 

احمد شاملو

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 13:50 توسط تینو| |

كاش مي شد كتاب زندگي رو از آخر برگ مي زد!

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 17:0 توسط تینو| |

 با استناد به قانون جرايم رايانه اي
دسترسي به تارنماي فراخوانده شده امكان پذير نمي باشد.


 آوای آزاد هم بسته شد!

جرم؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وقتي ما خودمان سايتي جامع از شعرهاي شاعرهاي نامي ايران زمين را مي بنديم به قول معروف خودزني مي كنيم پس چرا تويي كه اين سايت رو مي بندي دائم فرياد خليج پارس را سر مي دهي!

 

 

دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
دل ات را می بویند
روزگار غریبی ست نازنین
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند .
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوختْ بارِ سرود و شعر
فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی ست نازنین
آن که بر در می کوبد شباهنگام 
به کشتن چراغ آمده است .
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان اند بر گذرگاه ها مستقر
با کنده وساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست، نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه ها را بر دهان .
شوق را در پستوی خانه نهان بایدکرد
کباب قناری
بر اتش سوسن و یاس
روزگار غریب ست، نازنین
ابلیس پیروزْ مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

احمد شاملو

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 11:39 توسط تینو| |

کدام واژه های همخوان را می توانم پیدا کنم و کنار هم بگذارم تا بتوانم رابطه بین موج دریا و شن های روان را که در برابرم قرار دارند با ستاره ای که بالای سرم ساکن فقط نظاره گر است را ترسیم کنم ...

۱۹-۱-۱۳۸۸  ساعت ۲۱۰۰

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 17:23 توسط تینو| |

ژاپنی‌ها عاشق ماهی تازه هستند...
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 15:49 توسط تینو| |

 

سال نو میلادی مبارک

Happy New Year

نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت 11:50 توسط تینو|

 

یه مشکلی برام پیش اومده

مغزم  هنگ کرده !

هنوز نتونستم خط مشترکی بین قلب و مغزم بکشم

 

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 18:37 توسط تینو|

 

اولین بارون سال امشب شروع به باریدن کرد بوی خاک بارون خورده حال و هوای جنوب رو عوض کرده است امشب دریا هم به احترام آسمان سکوت کرده است

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 1:44 توسط تینو|



توي كشوري يه پادشاهي زندگي ميكرد
كه خيلي مغرور ولي عاقل بود
يه روز براي پادشاه يه انگشتر به عنوان هديه آوردند
ولي رو نگين انگشتر چيزي ننوشته بود و خيلي ساده بود
شاه پرسيد اين چرا اين قدر ساده است ؟
و چرا چيزي روي آن نوشته نشده است؟
فردي كه آن انگشتر را آوره بود گفت:
من اين را آورده ام تا شما هر آنچه كه ميخواهيد روي آن بنويسيد
شاه به فكر فرو رفت كه چه چيزي بنويسد كه لايق شاه باشد
وچه جمله اي به او پند ميدهد؟
همه وزيران را صدا زد وگفت
وزيران من هر جمله و هرحرف با ارزشي كه بلد هستيد بگوييد
وزيران هم هر آنچه بلد بودند گفتند
ولي شاه از هيچكدام خوشش نيامد
دستور داد كه بروند عالمان و حكيمان را از كل
كشور جمع كنند و بياوند
وزيران هم رفتند و آوردند
شاه جلسه اي گذاشت و به همه گفت كه هر كسي
بتواند بهترين جمله را بگويد جايزه خوبي خواهد گرفت
هر كسي به چيزي گفت
باز هم شاه خوشش نيامد

تا اينكه يه پير مردي به دربار آمد و گفت با شاه كار دارم
گفتند تو با شاه چه كاري داري؟
پير مرد گفت برايش يه جمله اي آورده ام
همه خنديدند و گفتند تو و جمله
اي پير مرد تو داري ميميري تو راچه به جمله
خلاصه پير مرد با كلي التماس توانست آنها را
راضي كند كه وارد دربار شود
شاه گفت تو چه جمله اي آورده اي؟
پير مرد گفت
جمله من اينست
"هر اتفاقي كه براي ما مي افتد به نفع ماست"
شاه به فكر رفت
و خيلي از اين جمله استقبال كرد
و جايزه را به پير مرد داد
پير مرد در حال رفتن گفت ديدي كه هر اتفاقي كه مي افتد به نفع ماست
شاه خشمگين شد و گفت چه گفتي؟
تو سر من كلاه گذاشتي
پير مرد گفت نه پسرم
به نفع تو هم شد
چون تو بهترين جمله جهان را يافتي

پس از اين حرف پير مرد رفت
شاه خيلي خوشحال بود
كه بهترين جمله جهان را دارد
و دستور داد آن را روي انگشترش حك كنند
از آن به بعد شاه هر اتفاقي كه برايش پيش ميآمد
ميگفت
هر اتفاقي كه براي ما ميافتد به نفع ماست
تا جائي كه همه در دربار اين جمله را ياد گرفنه وآن را ميگفتند
كه هر اتفاقي كه براي ما ميافتد به نفع ماست
تا اينكه يه روز
پادشاه در حال پوست كندن سبيبي بود كه ناگهان
چاقو در رفت و دو تا از انگشتان شاه را بريد و قطع كرد
شاه ناراحت شد و درد مند
وزيرش به او گفت
هر اتفاقي كه ميافتد به نفع ماست
شاه عصباني شد و گفت انگشت من قطع شده تو
ميگوئي كه به نفع ما شده
به زندانبان دستور داد تا وزير را به زندان
بيندازد وتا او دستور نداده او را در نياورند

چند روزي گذشت

يك روز پادشاه به شكار رفت
و در جنگل گم شد
تنهاي تنها بود
ناگهان قبيله اي به او حمله كردند و او را گرفتند
و مي خواستند او را بخورند
شاه را بستند و او را لخت كردند
اين قبيله يك سنتي داشتند كه بايد فردي كه
خورده ميشود تمام بدنش سالم باشد
ولي پادشه دو تا انگشت نداشت
پس او را ول كردند تا برود

شاه به دربار باز گشت
و دستور داد كه وزير را از زندان در آورند
وزير آمد نزد شاه و گفت
با من چه كار داري؟
شاه به وزير خنديد و گفت
اين جمله اي كه گفتي هر اتفاي ميافتد به نفع ماست درست بود
من نجات پيدا كردم ولي اين به نفع من شد ولي تو در زندان شدي
اين چه نفعي است
شاه اين راگفت واو را مسخره كرد

وزير گفت اتفاقاً به نفع من هم شد
شاه گفت چطور؟
وزير گفت شما هر كجا كه ميرفتيد من را هم با خود ميبرديد
ولي آنجا من نبودم
اگر مي بودم آنها مرا ميخوردند
پس به نفع من هم بوده است
وزير اين را گفت و رفت
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 11:30 توسط تینو|

از مرگ ...                                     

هرگز از مرگ نهراسيده ام                                                                         

اگر چه دستانش از ابتذال، شکننده تر بود.

هراس من باری همه از مردن در سرزمينی است

که مزد گورکن

از آزادی آدمی

افزون تر باشد

شاملو

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 9:44 توسط تینو|

Design By : Night Melody